فصل سرد عاشقی2

١٩ فروردین یه روز مقدسه ، روز شرف الشمس.در این روز دعای شرف الشمس که پایین واستون گذاشتم رو بین ساعت 11 ظهر تا غروب آفتاب می نویسید (با قلم زرد روی کاغذ یا پارچه)بعد هر حاجتی که از خدا دارید رو زیر دعا می نویسید و درقرآن می گذاریدانشاالله برآورده می شه.

19 فروردین سال آینده از قرآن برمی دارید و حاجتهایی هم که از سال پیش داشتید و برآورده شده را در آب روان بیاندازید و دوباره دعا رو مینویسید وحاجتهاتونو بنویسید... 

دعای شرف الشمس

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

اَللّهُم اِنّی اَسئَلُکَ بِالهاءِ مِنْ اِسمِکَ الْاَعظَم و بالثَلآثِ العِصّیِ و بالالَفِ المُقَّّوِم و بِالمِیمِ الطَمیس الاَبتَر و بالسِّلمِ و بالاَربَعَه الَتِی ه‍ِی کالکَفِ بِلا مُعصَم و بِالهاءِ المَشقُوقَه و بالواوِ المُعظَّم صوره اِسمکَ الشَّریفِ الاَعظَم اَن تُصَلِیَ علی سَیِّدِنا مُحمَّدِ وَ آلِهِ بعدد حروف ماجری بِالقلم و اَن تَقضِی حاجَتِی.

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱۸ ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط ستاره نظرات ()

دل من حالش خوشه

اصلا بلد نیست بگیره

ولی خیلی تنگ می شه

که می ترسم بمیره

.........

اینجا توصیف.... بود اما این پست دیوار مال همشمه نه  اون عشق نفرت انگیز

هنوزم توو شوکم که چی شده !!!!!

من ٢ شب پیش هوووم بودم !!!!!

 

نیمه شب ...

از خوابم پا میشم ....نیستی پیشم

باز دیوونه می شم....دوریه تو...تیشه زد به ریشه ام

نیستی پیشم

بی صـــــدااااا...از من خالی میشن هم صدا

گونه هام...خیس از شبنم غم...نیستی پیشم

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۸ ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()

 

 

نمی تونم بگم آرزوی چند وقته...

صبح پا شی ببینی همون جایی هستی که آرزومون بود اما ....

با یه دیوار فاصله ....!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۸ ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()

یه جور بدی یه جوری ام وصف ناشدنی.....

سر صبحی خواب دیدم..

خواب سردتو..............

همه چی مثه قبل بود و تو ناراحت

صبح و روزم خراااااااااااااب شد

یه افسوس و حسرت و داغ و درد پایان ناپذیر ، یه ناراحتی که هیچ وقت از دم پاک نمیشه

نمایشگاه کتاب و من و ...

اصلا هنوز هم واسم قابل باورنیست که اینجام !!!!!

به هیچ وجه هنوز نتونستم بفهمم چی شده !

اینجا تهران...

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٤ ۸:٤۳ ‎ق.ظ توسط ستاره نظرات ()

تلخی میدود در تمام رگهای زندگی
هرچه شیرینی بریزیم بکامش بازهم سرباز میزند و برجای میماند
تلخی روزهای من فرهاد گونه بدنبال یار جانانه شیرینی است تا اوازم سر بگیرد
و بمیرد ایـــــــــنهمه تلخی

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱۳ ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()

 

١٩ فروردین یه روز مقدسه ، روز شرف الشمس.در این روز دعای شرف الشمس که پایین واستون گذاشتم رو بین ساعت 11 ظهر تا غروب آفتاب می نویسید (با قلم زرد روی کاغذ یا پارچه)بعد هر حاجتی که از خدا دارید رو زیر دعا می نویسید و درقرآن می گذاریدانشاالله برآورده می شه.

19 فروردین سال آینده از قرآن برمی دارید و حاجتهایی هم که از سال پیش داشتید و برآورده شده را در آب روان بیاندازید و دوباره دعا رو مینویسید وحاجتهاتونو بنویسید... 

دعای شرف الشمس

بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

اَللّهُم اِنّی اَسئَلُکَ بِالهاءِ مِنْ اِسمِکَ الْاَعظَم و بالثَلآثِ العِصّیِ و بالالَفِ المُقَّّوِم و بِالمِیمِ الطَمیس الاَبتَر و بالسِّلمِ و بالاَربَعَه الَتِی ه‍ِی کالکَفِ بِلا مُعصَم و بِالهاءِ المَشقُوقَه و بالواوِ المُعظَّم صوره اِسمکَ الشَّریفِ الاَعظَم اَن تُصَلِیَ علی سَیِّدِنا مُحمَّدِ وَ آلِهِ بعدد حروف ماجری بِالقلم و اَن تَقضِی حاجَتِی.

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۱٤ ٥:٥٩ ‎ق.ظ توسط ستاره نظرات ()

شازده کوچولو

 

 

تو اخترک شهریار کوچولو همیشه یک مشت گل های خیلی ساده در
می
آمده.گل هایی با یک ردیف گلبرگ که جای چندانی نمی گرفته،دست و پا گیر کسی نمی شده.صبحی سر و کله شان میان علف ها پیدا می شده شب از میان می رفته اند.اما این یکی یک روز از دانه ای جوانه زده بود که خدا می دانست از کجا آمده بود و شهریار کوچولو با جان و دل از این شاخک نازکی که به هیچ کدام از شاخک های دیگر نمی رفت مواظبت کرده بود.بعید نبود که این هم نوع تازه ای از بائوباب باشد اما بته خیلی زود از رشد باز ماند و دست به کار آوردن گل شد. شهریار کوچولو که موقع نیش زدن آن غنچه بزرگ حاضر و ناظر بود به دلش افتاد که باید چیز معجزه آسایی از آن در بیاید اما گل تو پناه خوابگاه سبزش سر فرصت دست اندر کار خودآرایی بودتا هرچه زیباتر جلوه کند رنگ هایش را با وسواس تمام انتخاب می کرد سر صبر لباس می پوشید و گلبرگ ها را یکی یکی به خودش می آراست. دلش نمی خواست مثل شقایق ها با جامه ی مچاله و پر چروک بیرون بیاید.
نمی خواست جز در اوج درخشندگی زیباییش را نشان بدهد!...
هوه، بله عشوه گری تمام عیار بود! آرایش پر راز و رمزش روزها و روزها طول کشید تا آنکه سرانجام یک صبح بهاری درست با برآمدن آفتاب نقاب از چهره برداشت و با اینکه با آن همه دقت و ظرافت روی آرایش و پیرایش خودش کار کرده بود خمیازه کشان گفت: اوه، همین حالا از خواب بیدار شده ام...عذر
می خوام که موهام این جور آشفته است
...

 


شهریار کوچولو نتوانست جلوی خودش را بگیرد و از ستایش او خودداری کند:

-                     وای چقدر زیبایید.
گل به نرمی گفت: پس چی؟! من و خورشید تو یک لحظه به دنیا اومدیم...
شهریار کوچولو شستش خبردار شد که طرف آن قدرها هم اهل شکسته نفسی نیست، اما راستی که چقدر هیجان انگیز بود!
- به گمانم وقت خوردن ناشتایی است. بی زحمت فکری برایم بکنید.
و شهریار کوچولوی مشوش و حیران یک آبپاش آب خنک آورده به گل داده بود.با این حساب، هنوز هیچی نشده، با آن خودپسندیش که بفهمی نفهمی از ضعفش آب می خورد دل او را شکسته بود.

مثلا یک روز که داشت راجع به چهار تا خارش حرف می زد یکهو در آمده بود که :

- نکند ببرها با آن چنگال های تیزشان بیایند سراغم!

 شهریار کوچولو اعتراض کرده بود که:

-اخترک من ببرش کجا بود. تازه ببرها هم که علف خوار نیستند.

گل به گلایه جواب داده بود:

 - من که علف نیستم.
و شهریار کوچولو گفته بود:

- عذر می خواهم...
-
من از ببر ها هیچ ترسی ندارم اما از جریان هوا وحشت می کنم. تجیری چیزی ندارین؟
شهریار کوچولو تو دلش گفت:« وحشت از جریان هوا... این که واسه یک گیاه تعریفی ندارد... چه مرموز است این گل ! »
- شب مرا زیر یک حباب بگذارید. این جا هواش خیلی سرد است. چه جای بدی افتادم! جایی که پیش از این بودم...
اما حرفش را خورده بود. آخر قبل از آمدن هنوز به شکل دانه بود. امکان نداشت توانسته باشد دنیاهای دیگری را بشناسد. شرمسار از اینکه گذاشته بود سر به هم بافتن دروغی به این مضحکی مچش گیر بیفتد دو سه بار سرفه کرده بود تا اهمال شهریار کوچولو را بهش یاد آور شود:
- تجیر کو پس؟
- داشتم می رفتم پی اش اما شما داشتید صحبت می کردید!
و با وجود این بنا کرد زورکی سرفه کردن تا او احساس پشیمانی کند.
به این ترتیب شهریار کوچولو با همه حسن نیتی که از عشقش آب
می خورد همان اول کار به او بدگمان
شده بود. حرف های بی سر و تهش را جدی گرفته بود و سخت احساس شور بختی می کرد.
یک روز درد دل کنان به من گفت: حقش بود به حرف هاش گوش
نمی دادم.
هیچ وقت نباید به حرف گل ها گوش داد. گل را فقط باید بویید و تماشا کرد. گل من تمام اخترکم را معطر می کرد گیرم من بلد نبودم چه جوری از آن لذت ببرم. قضیه ی چنگال های ببر که آن جور دمغم کرده بود می بایست دلم را نرم کرده باشد...
یک روز دیگر هم به من گفت: آن روزها نتوانستم چیزی بفهمم. می بایست روی کرد و کار او درباره اش قضاوت می کردم نه روی گفتارش... عطرآگینم می کرد. نمی بایست ازش بگریزم،می بایست به مهر و محبتی که پشت آن کلک های معصومانه اش پنهان بود پی می بردم. گل ها پر اند از اینجور تضادها. اما خب دیگر، من خام تر از آن بودم که راه دوست داشتنش را بدانم!
********************                       
گمان کنم شهریار کوچولو برای فرارش ، از مهاجرت پرنده ها استفاده کرد. صبح روز حرکت،اخترکش را آنجور که باید مرتب کرد، آتشفشان های فعالش را با دقت پاک و دوده گیری کرد;  دو تا آتشفشان فعال داشت که برای گرم کردن ناشتایی خیلی خوب بود. یک آتشفشان خاموش هم داشت. منتها به قول خودش « آدم کف دستش را بو نکرده!» این بود که آتشفشان خاموش را هم پاک کرد. آتشفشان که پاک شد مرتب و یک هوا می سوزد و یکهو گر نمی زند.
آتشفشان هم عین بخاری یکهو الو می زند. البته ما رو سیاره مان،زمین، کوچکتر از آن هستیم که آتشفشان هامان را پاک ودوده گیری کنیم و برای همین است که گاهی آنجور اسباب زحمتمان می شوند.
شهریار کوچولو با دل گرفته آخرین نهال های بائوباب را هم ریشه کن کرد. فکر می کرد دیگر هیچ وقت بر نمی گردد. اما آن روز صبح گرچه از این کارهای معمولی هر روزه کلی لذت برد موقعی که آخرین آب را پای گل داد و خواست بگذاردش زیر حباب ، چیزی نمانده بود که اشکش سرازیر شود.
به گل گفت: خدا نگهدار!
اما او جوابی نداد.
دوباره گفت: خدا نگهدار!
گل سرفه کرد، گیرم این سرفه اثر چاییدن نبود. بالاخره به زبان آمد و گفت: من سبک مغز بودم. ازت عذر می خواهم. سعی کن خوشبخت باشی.
از اینکه به سرکوفت و سرزنش های همیشگی اش بر نخورد حیرت کرد و حباب به دست هاج و واج ماند. از این محبت آرام سر در نمی آورد.
گل بهش گفت: خب دیگر، دوستت دارم. این که تو روحت هم از این موضوع خبردار نشد تقصیر من است. باشد، زیاد مهم نیست. اما تو هم مثل من بی عقل بودی...سعی کن خوشبخت بشوی... این حباب را هم بگذار کنار، دیگر به دردم نمی خورد.
- آخر، باد...
- آن قدرها هم سرمائو نیستم... هوای خنک شب برای سلامتیم خوب است. خدانکرده گلم آخر !
- آخر حیوانات...
- اگر خواسته باشم با پروانه ها آشنا بشوم جز اینکه دو سه تا کرم حشره را تحمل کنم چاره ای ندارم. پروانه باید خیلی قشنگ باشد. جز آن ، کی به دیدنم می آید؟ تو که می روی به آن دور دورها. از بابت درنده ها هم هیچ ککم نمی گزد، من هم برای خودم چنگ و پنجه ای دارم.
و با سادگی تمام چهارتا خارش را نشان داد. بعد گفت:
- دست دست نکن دیگر! این کارت خلق آدم را تنگ می کند. حالا که تصمیم گرفته ای بروی برو دیگر!
و این را گفت، چون که نمی خواست شهریار کوچولو گریه اش را ببیند. گلی بود تا این حد خودپسند...

 

********************                       

                     (بعد از سفرش: روی کره زمین(

آن وقت بود که سروکله ی روباه پیدا شد.
روباه گفت: سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: سلام.
صدا گفت: من اینجام زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: یک روباهم من.
شهریار کوچولوگفت: بیا با من بازی کن.نمی دانی چقدر دلم گرفته...
روباه گفت: نمی توانم بات بازی کنم.هنوز اهلیم نکرده اند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید وگفت: معذرت می خواهم.
اما فکری کرد وپرسید: اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی.پی چی می گردی؟
شهریار کوچولوگفت: پی آدم ها می گردم.نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: آدم ها تفنگ دارند و شکار می کنند. اینش اسباب دلخوری است!اما مرغ و ماکیان هم پرورش می دهند و خیرشان فقط همین است.تو پی مرغ می گردی؟
شهریار کوچولو گفت: نه پی دوست می گردم. اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: چیزی است که پاک فراموش شده. معنی اش ایجاد علاقه کردن است.
ایجاد علاقه کردن؟
معلوم است.تو الان واسه من یه پسر بچه ایی مثل صد هزار پسر بچه دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم برای تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر.اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می کنیم. تو برای من میان همه ی عالم موجود یگانه ایی
می شوی و من برای تو
.
شهریار کوچولو گفت: کم کم دارد دستگیرم می شود.یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: بعید نیست.رو این کره ی زمین هزار جور چیز می شود دید.
شهریار کوچولو گفت: اوه نه آن رو کره ی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: رو یک سیاره ی دیگر است؟
-
آره.
-
تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
-
نه.
-
محشر است!مرغ و ماکیان چطور؟
-
نه.
روباه آه کشان گفت: همیشه ی خدا یک پای بساط لنگ است! اماپی حرفش را گرفت و گفت:
زندگی یکنواختی دارم.من مرغ ها را شکار می کنم، آدم ها مرا.همه ی مرغ ها عین همند همه ی آدم ها هم عین همند. این وضع یه خورده خلقم را تنگ
می کنه.اما اگر تو منو اهلی کنی انگار زندگی ام را چراغان کرده باشی.آن
وقت صدای پایی را می شناسم که با هر صدای پای دیگری فرق می کند.صدای پای دیگران مرا وادار می کندتو هفت تا سوراخ قایم بشوم،اما صدای پای تو مثل نغمه ایی مرا از لانه ام می کشد بیرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندم زار را می بینی؟ برای من که نان نمی خورم،گندم چیز بی فایده ایی است.پس
گندم زار هم مرا به یاد
چیزی نمی اندازد. اما تو موهات رنگ طلا است.پس وقتی اهلیم کردی محشر می شود!گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می اندازد و صدای باد را هم که توی گندم زار می پیچد دوست خواهم داشت...
روباه خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد.آن وقت گفت: اگر دلت می خواهد مرا اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: دلم که خیلی می خواهد،اما وقت چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم !
روباه گفت:آدم فقط از چیزهایی که اهلی می کند می تواند سر در آرد.آدم ها دیگر برای سر درآوردن از چیزها وقت ندارند.همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان ها می خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها همین طور مانده اند بی دوست... تو اگر دوست می خواهی خب منو اهلی کن!

شهریار کوچولو پرسید: راهش چیست؟
روباه جواب داد: باید خیلی صبور باشی،اولش یک خرده دورتر از من می گیری این جوری میان علف ها می نشینی. من زیر چشمی نگاهت می کنم و تو لام تا کام هیچی نمی گویی،چون سرچشمه ی همه ی سوء تفاهم ها زیر سر زبان است. عوضش می توانی هر روز یک خرده نزدیک تر بنشینی.
فردای آن روزدوباره شهریار کوچولو آمد پیش روباه.
روباه گفت: کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی.. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد ازظهر بیایی، من از ساعت سه تو دلم قندآب می شود و هرچه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی می کنم.ساعت چهارکه شد دلم بنا می کند به شور زدن و نگران شدن آن وقت است که قدرخوشبختی را می فهمم!اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی، من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش رسم و رسومی دارد.
شهریار کوچولوگفت: رسم و رسوم یعنی چه؟
روباه گفت: این هم ازآن چیزهایی است که پاک ازخاطرها رفته.این همان چیزی است که باعث می شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت ها فرق کند.مثلا شکارچی های ما، میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنجشنبه ها را با دخترهای ده می روند رقص  .پس پنحشنبه ها بره کشان من است: برای خودم گردش کنان می روم تا دم موستان. حالا اگر شکار چی ها وقت وبی وقت می رفتند رقص همه ی روزها شبیه هم می شد و من بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه ی جدایی نزدیک شد.روباه گفت: آخ نمی توانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: تقصیر خودت است. من که بدت را نمی خواستم،خودت خواستی اهلیت کنم.
-
همین طور است.

-آخر اشکت دارد سرازیر می شود!
-
همین طور است.

 - پس این ماجرا فایده ایی به حال تو نداشته.
روباه گفت: چرا برای خاطر رنگ گندم.بعد گفت: برو یک بار دیگرگل ها را ببین تا بفهمی که گل تو تو عالم تک است.برگشتنی با هم وداع می کنیم و من به عنوان هدیه رازی را بهت می گویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل ها رفت و به آن ها گفت: شما سر سوزنی به گل من نمی مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده، نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزارتا روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه ی عالم تک است.
گل ها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد گفت که: خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمی شود مرد. گفت و گو ندارد که گل مرا هم فلان رهگذر گلی می بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده ام،چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته ام،چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده ام،چون فقط اوست که حشراتش را کشته ام(جز دو سه تایی که می بایست پروانه شوند) ،چون فقط اوست که پای گله گذاری ها یا خودنمایی ها وحتی گاهی پای بغ کردن و هیچی نگفتن هاش
نشسته ام،چون که او گل من
است.
و برگشت پیش روباه.

گفت: خدا نگهدار!
روباه گفت: خدا نگهدار! و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:جز با چشم دل هیچی را چنان که باید نمی شود دید.نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند.
شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: نهاد و گوهر را چشم سر
نمی بیند
.
-
ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ای.
شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ام.
روباه گفت: آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموشش کنی.تو تا زنده ای نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی.

                                         تو مسئول گلتی...

تو تا زنده ای نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی.

 تو مسئول گلتی...

تو تا زنده ای نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی.

 تو مسئول گلتی...

تو تا زنده ای نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی.

تو مسئول گلتی...


شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: من مسئول گلمم.

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٢٤ ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط ستاره نظرات ()

یه عمره بغضه توو گلوم

یه آه سردی توو صدام

روز اول ماه مبارک رمضان

امیدوارم ماه پرخیر و برکتی واسه همه باشه و بتونیم خیلی خوب ، قشنگ و مهربون چشمکاز این ماه خیلی قشنگتر  استفاده کنیم

و به آرزوهای خوبمون برسیم ، به خدا هرچه بیشتر نزدیک شیم

سال بعد هم ، همه با دست پر دور هم باشیم و ....

سر سفره های سحری و افطار واسه همه دعا کنیم

واسه مریضااا

واسه مشکل دارا

واسه عاشقااااا   که اینجا کم نیسن

واسه سلامتی خانواده  و اهل و عاقل شدن هر چه بیشتر خودمان

واسه بالا رفتن درک بعضی ها و غیرتمند شدن آنان ( ای کاش بفهمی چه حرفی زدی!!!!!! ای کاش معنی حرفتو بفهمی ! حا و هوای من دقیقا عکس توو قالب وبلاگمه ، که تو با اون حرفت زدی به قلبم ، خیلی بـــــــــــــــــد )

واسه ظهور حضرت مهدی عج

به امید روزهای خوش

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱٢ ۳:٤٩ ‎ق.ظ توسط رها پرنده نظرات ()

اینم جواب سوالات به دعوت دوست خوبم کوچه گرد کوچه مهتاب

(هرچند این خیلی از ۱۰ تا بیشتر شده )

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوس دارم (علاقه مندیها) :

۱.  اذیت کردن اونایی که دوسشون دارم  مخصوصا وقتی دارن از دستم حرص می خورن

2. خوشحال کردن دیگرون

3. سورپرایز کردن عزیزام

4. کمک کردن به دیگرون

5. جمع کردن کلکسیونی از چیزای قشنگ و ...

6. سر به سر ادما گذاشتن البته با جنبه هاش !

7. یه کمی تنهایی و رهایی

8.سفر دسته جمعی 

9. از دیوار راست بالا رفتن

10. خریدن روزنامه ی  جام جم روزای یکشنبه به خاطر ضمیمه ی کلیک

11. خواب ابدی و کوچ به خونه ی اصلی

12. خراب و درست کردن کامپیوتر

13. خودم ؟؟!!!

14. آشپزی

15. خرج کردن پول باد آورده

16. یه عشق پاک و ساده و بی ریا

17. ! رو راستی و رک بودن و صاف و صادق بودن حتی اگه بی پول باشـــــــــــــــــی !

18. گم نکردن خودت  تو شرایط خاص و در هر حالی خاکی بودن

19. یاد گرفتن چیزای جدید .خصوصا چیزایی که کسی زیاد دنبالش نمی ره یعنی خااص

20. ارتباط با دنیای ....

21. یه خونه توو آسمون

22. پروااااااااااااااااااااااازززززززز

۲۳.مورچه ها

۲۴.دیدن خانه خدا و قبرستان بقیع

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بدم می یاد (اخراجی ها) : 

  1. غرور بیخودی
  2. دروووووووووووغ
  3. خیانـــــــت
  4. افه ی بیخودی اومدن و ازخود باختگی
  5. ظاهرسازی و پوچ و توو خالی بودن
  6. رفیق نیمه راه بودن و بی معرفتی و نمک نشناسی
  7. مهدی
  8. حوصله ی کسی رو نداشته باشم ، برعکس بم گیــــــــر بده و مجبور باشم تحملش کنم و توضیح بدم
  9. تنهایی
  10. شستن قابلمه و گردگیری !
  11. بعضی وقتا خودم
  12. بحثای بیخودی و بی نتیجه
  13. حرف مفت زدن
  14. بحث هایی که من اصلا خوشم نمی یاد ، برعکس رووش کلید کردن و از بحث اصلی دور شدن
  15. خاله زنک بازی
  16. پابرهنه وسط حرفت دویدن و انگار نه انگار که تو داشتی حرف می زدی
  17. بی ظرفیت بازی
  18. جمله ی خنده داره دوستت دارم ، تو همه ی عمر منی ، بی تو میمیرم از زبون بعضی آدمای خائن و دروغگو
  19. بی غیرتی
  20. به حراج گذاشتن خصوصی ترین چیزا و شخصی که اقدام به اینکار می کنه که می شه همون بی غیرتی و نفهمی (چون آگه خوب فکر کنه یادش می یاد که چیا توو اوون خاطراتش داشته )

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و اما جواب پرپر جون ِوبلاگ جزیزه ی تنهایی من

 اگه 24 ساعت به پایان عمرم مونده باشه چه می کنم؟

انقد ذوق می کنم که از ذوقم میمیرم ، بعدش که زنده شدم و کمی به حالت نرمال برگشتم از همه اونایی که دوسشون دارم و اونایی که اذیتشون کردم حلالیت می طلبم ، وصیت نامه می نویسم اموالمو تقسیم می کنم ، می سپرم قرضام رو هم بدن :دی  وبلاگو و ای دی ها رو می سپرم به ...شاید به نگار ، که تعطیل نشه

با جت میرم که الیاس و الهام عزیزتر از جونمو یه دفعه دیگه ببینمشون ... دست و پای مامان و بابارو می بوسم و ازشون به خاطر کوتاهی هام عذرخواهی می کنم و ....... شاید به اونی که خیلی دوسش داشتم و هیچ وقت ندونست که دوسش دارم زنگ بزنم و بش بگم که دوسش داشتم ، البته بعیده ! شاید چیزی حدود 15- 10 سال پیش !

2رکعت نماز شکر + قرآن می خونم ، می زارم روو سینم و با خوشحالی  برای همیشه

می خوابـــــم...                          به آرزوم می رسم !

یعنی می شه ؟؟؟؟؟؟؟ به این می گن آرامش ابــــــــــــــــــــــدی ، رهااااااااایی ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینا هم جواب سوالای دیگه اس که سرخود دادمنیشخند 

 

5 دقیقه ی اولی که به اینترنت وصل می شم چه می کنم؟

 

باز کردن همزمان وبلاگ خودم ، پرشین بلاگ و چک کردن کامنتا و جواب دادن

می شه شونصد تا سایت باز شده و سردر گمی من  : دی

جوواب کامنت اینو به اون می دم و ..... در کل قاطی می کنم ، حداکثر استفاده از زمان ، اکانت ، خط تلفن و انرژی خودم !!

از 5 دقیقه بیشتر می شه ها

باز کردن مسنجرها و چک کردن ایمیل و سند توو ال کردن آفلاین ها

کلوب

دانلود و...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هله هوله ی مورد علاقه م چیه

همه چی ..مخصوصا کرانچی فلفلی و شکلات  کاکائویی گه آجیلم هله هولس اونم زیاد دوس دارم ..کلا هر چی خوردنیه ، مخصوصا تند هم باشه

 

لواشک شهمیرزادم که از بهترین و ترش ترین لواشکاس

( این الان خیلی مستقیم تبلیغ لواشک شهمیرزاد بود )

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دعوتی ها 

و من داش ابی شاکی حمید ایناااا

سالی ،دختری جون ِ زندگی با تو یعنی ...

آقا میثم ِ پرنده ای از آسمان

من و همسرم

آقا شهرام ِ نوبت عاشقی

حمیدِ بی دل و خسته با یه کم ساندویچ

شراره جان

کوچو – همیشه نباید موافق همه چیز بود

 

 

مجید شما هم بیا دوباره بنویس...باشه؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱۱ ۳:٢۸ ‎ب.ظ توسط رها پرنده نظرات ()

امروز یعنی ١ شهریور ، الهام خوشمزه و دوس داشتنی و شیطونم یــــــــــــــک ساله شد

الهی  قربونش برم من ، شیطونکم  که از در و دیوار می ره بالاااااااااااااااااا

ماشالا عزیز دلم

الهی همیشه همین جور شاد و شیطون و سلامت  باشی و هرچی خوبی توو دنیاس مال شماها باشه  + داداش نازنینت

دلم واسه شیرین زبوونیا الیاسم و خوشمزه تنگیده :(

همه وجودم ...عشقم ...جونم بسته به این دو تا وروجـــــــک که از دوریشون همیشه عذاب مب کشم

تولـــــــــــــــــــــــدت یه عالمه مبارک نفس من .....

__________

فردا صبح ایشالا خاله اینا می رسن... همه با هم می ریم نوووووووووووور به مدت ۵ روز

حتما خیلی خوش می گذره

آترا ایناام اومدددن

دلم واسه الهام و الیاس مثله همیشه یه ذره شده :(  جاتوون خیلی خیلی خالیه

جای الیاس ، الهام ، مامانتون و رز خیلی خیلی خالیه ..اگه شماهاا بودین این نور رفتنمون نور علی نووووووووور می شد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حالا نوبت منه

کوچه مهتاب تو بیا من میرم ...

خوش گذشــــــــــــــت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢ ۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط رها پرنده نظرات ()

DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

فروردین ٩٠

خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
آبان ۸۸
فروردین ۸۸
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥


آرشیو موضوعی

سفر(۱)
تو گذشتی شب و روز گذشت(۱)
پر از استرس(۱)
خواب ماهی - عطر تنت(۱)
عقداللسان - قضیه بالا رفتن از دیوار(۱)
قسمت نشد !!!(۱)
عنوان نداره !(۱)
دلتنگی ها و خستگی هام(۱)
با تو / بی تو دل من(۱)
علت بیقراری هام !(۱)
عشق همه عالم(۱)
تو تا زنده ای مسئولی(۱)

نویسندگان

رها پرنده
ستاره


پیوندها

فصل سرد عاشقی ۱
آزاده
روح سرکش
احسان
کوپه شماره ۷
موزيک
موزيک ۲
تنها برای دلم نوشتم و خواندم
اس ام اس و جک باحال
يک عاشقانه ی مریم بانو
کوچه مهتاب
pakroopix mehdi
باغی در صدا
رایانه گستران ایران (خیلی عالیه)
پرنيان سرد
dream of midnight ****
۴راه
بزن روش جالبه
حرفهاي يك دل
بی دل و خسته با يکم ساندویچ!!!
عشق قديمی
به خاطر چشمان زيبايش
با تو
پرت (محمد)
مجله اينترنتی فرياد
اشعار سفير
باغ آلبالو
خرمگس خرفت و غیره
دنیای یک فرشته (آبجی فرشته)
وی ويو
افسانه باران
حسرت داشتن تو
ياد داشت های يک ديوانه
هفت پيکر
------------------------------------
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
حرفهای يک دل
ღ کـــــوچهء مهتــــاب ღ
دفتر جمله ها
سوسک نامه
جادوگری چيست؟
گفتی خداحافظ .. گفتم خداحافظ
فريادی در سکوت
هنر و معماری
آرتوميس
لينک باکس عاشقی
عشق سرا
مردی با خاطراتش
سايت کی کی کجا
جيگرتو
پشت نقاب شب
هر وقت دلت گرفت ، فقط بنویس
ِدرد دلهای دو دانشجو
هستی بود و زمزمه ای...
شازده
سايه روشن
روياهای آينده (اخبار کامپيوتري)
Night Club
نوبت عاشقی
جلوه ی دل
چار دیواری دل
ماه مهربون و ستاره هاش
و من ...
نقره فام
امید داشته باش عاشق
عشق و حسرت
حسنی آ 68
رویای زیبا
عشق الهی
و من - ابی شاکی
هميشه نبايد موافق همه چيز بود
پرنده ای از آسمان - میثم
قورباغه ی دهن گشاد
دیوونه خونه
مهرزاد
عشق من - یه عاشق
زندگی با تو یعنی...
Here Is My Paradise
۩۞۩ 2000 بازی موبایل ۩۞۩
شکایت من - سکوت ابدی
من و همسرم
افســـون
مخلوق
دلم دیگر نمی خندد
آیین زندگی- خانم هادیزاده
عمو زنجیرباف -مهاجر
منو رها کن از این حس تنهایی
منو رها کن از این فکر تنهایی
جزیره تنهایی من
و خدایی که در این نزدیکیست
و خدایی که در این نزدیکیست
دلم دیگر نمی خندد
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin