تو تا زنده ای مسئولی...

شازده کوچولو

 

 

تو اخترک شهریار کوچولو همیشه یک مشت گل های خیلی ساده در
می
آمده.گل هایی با یک ردیف گلبرگ که جای چندانی نمی گرفته،دست و پا گیر کسی نمیشده.صبحی سر و کله شان میان علف ها پیدا می شده شب از میان می رفته اند.اما این یکییک روز از دانه ای جوانه زده بود که خدا می دانست از کجا آمده بود و شهریار کوچولوبا جان و دل از این شاخک نازکی که به هیچ کدام از شاخک های دیگر نمی رفت مواظبتکرده بود.بعید نبود که این هم نوع تازه ای از بائوباب باشد اما بته خیلی زود از رشدباز ماند و دست به کار آوردن گل شد. شهریار کوچولو که موقع نیش زدن آن غنچه بزرگحاضر و ناظر بود به دلش افتاد که باید چیز معجزه آسایی از آن در بیاید اما گل توپناه خوابگاه سبزش سر فرصت دست اندر کار خودآرایی بودتا هرچه زیباتر جلوه کند رنگهایش را با وسواس تمام انتخاب می کرد سر صبر لباس می پوشید و گلبرگ ها را یکی یکیبه خودش می آراست. دلش نمی خواست مثل شقایق ها با جامه ی مچاله و پر چروک بیرونبیاید.
نمی خواست جز در اوج درخشندگی زیباییش را نشان بدهد!...
هوه، بله عشوهگری تمام عیار بود! آرایش پر راز و رمزش روزها و روزها طول کشید تا آنکه سرانجام یکصبح بهاری درست با برآمدن آفتاب نقاب از چهره برداشت و با اینکه با آن همه دقت وظرافت روی آرایش و پیرایش خودش کار کرده بود خمیازه کشان گفت: اوه، همین حالا ازخواب بیدار شده ام...عذر
می خوام که موهام این جور آشفته است
...

 


شهریار کوچولونتوانست جلوی خودش را بگیرد و از ستایش او خودداری کند:

-                     وای چقدر زیبایید.
گلبه نرمی گفت: پس چی؟! من و خورشید تو یک لحظه به دنیا اومدیم...
شهریار کوچولوشستش خبردار شد که طرف آن قدرها هم اهل شکسته نفسی نیست، اما راستی که چقدر هیجانانگیز بود!
- به گمانم وقت خوردن ناشتایی است. بی زحمت فکری برایم بکنید.
وشهریار کوچولوی مشوش و حیران یک آبپاش آب خنک آورده به گل داده بود.با این حساب،هنوز هیچی نشده، با آن خودپسندیش که بفهمی نفهمی از ضعفش آب می خورد دل او را شکستهبود.

مثلا یک روز که داشت راجع به چهار تا خارش حرف می زد یکهو در آمده بود که :

- نکند ببرها با آن چنگال های تیزشان بیایند سراغم!

 شهریار کوچولو اعتراض کرده بودکه:

-اخترک من ببرش کجا بود. تازه ببرها هم که علف خوار نیستند.

گل به گلایه جوابداده بود:

 - من که علف نیستم.
و شهریار کوچولو گفته بود:

- عذر می خواهم...
-
من از ببر ها هیچ ترسی ندارم اما از جریان هوا وحشت می کنم. تجیری چیزیندارین؟
شهریار کوچولو تو دلش گفت:« وحشت از جریان هوا... این که واسه یک گیاهتعریفی ندارد... چه مرموز است این گل ! »
- شب مرا زیر یک حباب بگذارید. این جا هواشخیلی سرد است. چه جای بدی افتادم! جایی که پیش از این بودم...
اما حرفش را خوردهبود. آخر قبل از آمدن هنوز به شکل دانه بود. امکان نداشت توانسته باشد دنیاهای دیگری رابشناسد. شرمسار از اینکه گذاشته بود سر به هم بافتن دروغی به این مضحکی مچش گیربیفتد دو سه بار سرفه کرده بود تا اهمال شهریار کوچولو را بهش یاد آورشود:
- تجیر کو پس؟
- داشتم می رفتم پی اش اما شما داشتید صحبت می کردید!
وبا وجود این بنا کرد زورکی سرفه کردن تا او احساس پشیمانی کند.
به این ترتیبشهریار کوچولو با همه حسن نیتی که از عشقش آب
می خورد همان اول کار به او بدگمان
شده بود. حرف های بی سر و تهش را جدی گرفته بود و سخت احساس شور بختی میکرد.
یک روز درد دل کنان به من گفت: حقش بود به حرف هاش گوش
نمی دادم.
هیچ وقتنباید به حرف گل ها گوش داد. گل را فقط باید بویید و تماشا کرد. گل من تمام اخترکمرا معطر می کرد گیرم من بلد نبودم چه جوری از آن لذت ببرم. قضیه ی چنگال های ببر کهآن جور دمغم کرده بود می بایست دلم را نرم کرده باشد...
یک روز دیگر هم به منگفت: آن روزها نتوانستم چیزی بفهمم. می بایست روی کرد و کار او درباره اش قضاوت میکردم نه روی گفتارش... عطرآگینم می کرد. نمی بایست ازش بگریزم،می بایست به مهر ومحبتی که پشت آن کلک های معصومانه اش پنهان بود پی می بردم. گل هاپر اند از اینجور تضادها. اما خب دیگر، من خام تر از آن بودم که راه دوست داشتنش را بدانم!
********************                       
گمان کنم شهریار کوچولو برای فرارش ، از مهاجرت پرنده ها استفادهکرد. صبح روز حرکت،اخترکش را آنجور که باید مرتب کرد، آتشفشان های فعالش را بادقت پاک و دوده گیری کرد;  دو تا آتشفشان فعال داشت که برای گرم کردن ناشتایی خیلیخوب بود. یک آتشفشان خاموش هم داشت. منتها به قول خودش « آدم کف دستش را بو نکرده!»این بود که آتشفشان خاموش را هم پاک کرد. آتشفشان که پاک شد مرتب و یک هوا می سوزدو یکهو گر نمی زند.
آتشفشان هم عین بخاری یکهو الو می زند. البته ما رو سیارهمان،زمین، کوچکتر از آن هستیم که آتشفشان هامان را پاک ودوده گیری کنیم و برای همیناست که گاهی آنجور اسباب زحمتمان می شوند.
شهریار کوچولو با دل گرفته آخریننهال های بائوباب را هم ریشه کن کرد. فکر می کرد دیگر هیچ وقت بر نمی گردد. اما آنروز صبح گرچه از این کارهای معمولی هر روزه کلی لذت برد موقعی که آخرین آب را پایگل داد و خواست بگذاردش زیر حباب ، چیزی نمانده بود که اشکش سرازیر شود.
به گلگفت: خدا نگهدار!
اما او جوابی نداد.
دوباره گفت: خدا نگهدار!
گل سرفهکرد، گیرم این سرفه اثر چاییدن نبود. بالاخره به زبان آمد و گفت: من سبک مغز بودم. ازت عذر می خواهم. سعی کن خوشبخت باشی.
از اینکه به سرکوفت و سرزنش های همیشگیاش بر نخورد حیرت کرد و حباب به دست هاج و واج ماند. از این محبت آرام سر در نمیآورد.
گل بهش گفت: خب دیگر، دوستت دارم. این که تو روحت هم از این موضوعخبردار نشد تقصیر من است. باشد، زیاد مهم نیست. اما تو هم مثل من بی عقل بودی...سعیکن خوشبخت بشوی... این حباب را هم بگذار کنار، دیگر به دردم نمی خورد.
- آخر،باد...
- آن قدرها هم سرمائو نیستم... هوای خنک شب برای سلامتیم خوب است. خدانکردهگلم آخر !
- آخر حیوانات...
- اگر خواسته باشم با پروانه ها آشنا بشوم جز اینکه دوسه تا کرم حشره را تحمل کنم چاره ای ندارم. پروانه باید خیلی قشنگ باشد. جز آن ، کیبه دیدنم می آید؟ تو که می روی به آن دور دورها. از بابت درنده ها هم هیچ ککم نمیگزد، من هم برای خودم چنگ و پنجه ای دارم.
و با سادگی تمام چهارتا خارش را نشانداد. بعد گفت:
- دست دست نکن دیگر! این کارت خلق آدم را تنگ می کند. حالا که تصمیمگرفته ای بروی برو دیگر!
و این را گفت، چون که نمی خواست شهریار کوچولو گریه اشرا ببیند. گلی بود تا این حد خودپسند...

 

********************                       

                    

/ 40 نظر / 35 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فصل سرد

بازم فصل سرد اومد سرچ کردم فصل سرد عاشقی 1 پیدا نکردم چرا شماره 1 نمیشی ؟

رها

التماس دعا منو هم دعا کن... [گل]

samir shafagh

قربون شکل ماهت بره سمیر...آخه عزیز دلم من چجوری همه اینا رو بخونم...فقط دلم میسوزه که مجبورم زود رد بشم...[گل]

samir shafagh

اما خداییش خونه دنجی درست کردی...احساس آرامش میده به من و امثال من[گل]

samir shafagh

من در مواقع فراقت سر میزنم به وبلاگای تازه آپ شده...از اونجا میرم سراغ لینک دوستانشون و از لینک دوستان دباره به لینک دوستان دوستان...اینجوری شد که سعادت یار شد و از بلاگ شما سر درآوردم...[گل]

fereshteh

خیلی خیلی قشنگ بود مخصوصا قسمتی که میگه اهلی کردن یعنی چه؟؟؟؟؟؟؟؟ کاش همه ادما مثه شازده کوچولو با وفا بودن

مینای خاموش

سلام . وبلاگ زیبایی دارید . نظرتون در مورد تبادل لینک چیه ؟ خوشحال می شم به من هم سر بزنید . ممنون

نسرين

سلام دوست خوبم وب دوست داشتني داري اگه وقت كردي به وب ما هم سري بزن[قلب][خداحافظ]

امیر

salam setare web jalebi dari . mamnon misham be manam sar bezani montazeret hastam ======================================== =============###======##=======###====== =======#======##======##======###======= ======###=====#############==###======== ========##=####===========#####====###== ========###===================######==== ==###==##=======================###===== ===####===========================##=##= ====##====================###======###== ====#===================#######=====#=== ===##===================########====##== ===#=====####===========#######======#== ===#======###==============##========#== ===##===========================#===##== ===##==========================#====##== ====##=======================##====##=== =====##==####============####=====##==== ======##====##############=======##===== =======###=====================###====== ==========###===============###========= ============#################=========== ===================###================== =============

ღمعصومهღ

[گریه][ناراحت]سلام دوست قشنگم خسته نباشي به منم سربزن راستي شماازاحمداصغرزاده اطلاعي دارين،[ناراحت][نگران][گریه]